
شعر
هر چیزِ خوبی در این جهان، آفرینندهای دارد. دل را به خودِ چیزها نبندیم، به آفرینندهٔ آنها ببندیم.
شکر و ماه، یعنی همهٔ خوبیهای این جهان. خودِ آنها را میخواهیم، یا آفرینندهٔ آنها را؟
Sugar and moon stand for everything good in this world. Is it these we want, or the One who created them?
شرح از نورسان
دل از چیزهای زودگذر برداریم. او چیزی میداند که ما نمیدانیم، و چیزی میسازد که تصورش را هم نمیکنیم.
Let the heart loose from what passes. He knows something we do not know, and He makes something we cannot imagine.
شرح از نورسان
دریا و گوهر، یعنی گرانبهاترین چیزهای جهان. هرچه بیابیم باز ساختهٔ اوست؛ هیچیک به پای سازنده نمیرسد.
Sea and pearl stand for the most precious things there are. Whatever we find is still something He made, and none of it comes near the Maker.
شرح از نورسان
جز آب دگر آبی از نادره دولابی
بی شبهه و بیخوابی او قوت جگر سازد
از پیه میتوان روغن گرفت، و همین دانش میخواهد. اما از همان پیه، چشمِ بینا ساختهاند: بزرگترین نشانه، در چهرهٔ ماست.
Oil can be drawn from fat, and even that takes knowing. But from that same fat a seeing eye was made: the greatest sign is in our own faces.
شرح از نورسان
بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه
چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد
کسی که چشمبهراه است، نه میخورد نه میخوابد. جانها نیز چنیناند: بیقرارِ دیداری که در سحر میرسد.
One who is waiting neither eats nor sleeps. Souls are like this too: restless for a meeting that comes at daybreak.
شرح از نورسان
سحر یعنی آن لحظه که نزدیکی خود از راه میرسد و ما را در بر میگیرد. به دست نمیآید؛ باید بیدار بود.
Daybreak here is the moment when nearness arrives of itself and gathers us in. It cannot be obtained; one can only be awake.
شرح از نورسان
تا زمانی که خود سخن میگوییم، تنها شنیدهایم. چون خاموش شویم، او خود میگوید. و آنگاه شنیدن به دیدن بدل میشود.
As long as we are the ones speaking, we have only heard. When we fall silent, He Himself speaks. And then hearing becomes seeing.
شرح از نورسان
ای خوش چهرهی صبحگاهی، که باعث حسرت هر ماهی و دلخوشی من میشوی، برایم فرح و شادی میآوری.
شرح از گنجور
میخندد این گردون بر سبلت آن مفتون
خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
این جهان به سخره میگیرد کسی را که به عشق و دلباختگی مشغول است، و او را به خاطر چند چیز بیارزش تحقیر میکند.
شرح از گنجور
آن خر به مثال جو در زر فکند خود را
غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
آن خر در جو غوطهور است و فکر میکند جو طلاست. نا آگاه است که شاهی هست که از سنگ عادی سنگ قیمتی میسازد.
شرح از گنجور
من دیگر خسته شدم و به خودم گفتم که باید از دلم جدا شوم. خودِ جانان میگوید که دل را با دیدنهای دلپذیر میسازم.
شرح از گنجور
متنِ شعر از گنجور.
شناسنامهٔ شعر
- قالب
- غزل
- وزن
- مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
- قافیه
- رسازد
- دفتر
- غزلیات
- ابیات
- ۱۱
دیگر روایتها۳
همین شعر، با همین ساز و آواز، چند بار خوانده شده. روایتِ اصلی آن است که در ویدیو میشنوید.
- خوانش اصلی۳:۵۴
- خوانش دیگر۳:۵۶
- خوانش دیگر ۲۳:۱۰
- خوانش دیگر ۳۳:۰۵
ویدیو
این شعر را دیگران هم خواندهاند۱
- حامد نیکپی — صد گونه
فهرست از گنجور
نسخههای خطی۲
تصاویر از موزهٔ گنجور
تصویرها۸













