
بخشِ ۱
بشنو از نی. هزار سال است که این نغمه از نیستان برمیخیزد؛ نالهٔ نیای که آن را از نیزار بریدهاند، و از همان دم، از جداییِ خویش شکایت میکند. مرد و زن در برابرِ این صدا نشستهاند و هر کس دردِ نهفتهٔ خود را در آن شنیده است. اما این شکایت را کسی به نظم کشید که خود، روزی، از هر چه بود جدا شد؛ تا به آنچه نمیشناخت برسد. این، داستانِ اوست — داستانِ مردی که نی شد، و از نی، آوازِ عشق برخاست.
میگویند نی، پیش از آنکه ناله سر دهد، در نیستان خاموش و سبز بود؛ یکی بود با ریشه و آب و خاکِ خویش. اما چون از آن اصل بریدندش و تهیاش کردند، تازه به سخن آمد. گویی جدایی، خود، زبانِ او شد. مولانا در همین نی، رازِ جانِ آدمی را دید: هر یک از ما نیزاری داشتهایم و از آن دور افتادهایم؛ و این دلتنگیِ بینام، همان آوازی است که در سینه میپیچد. پس بشنویم، که این ناله، نالهٔ ماست.
مردی که این نینامه را سرود، در آغاز نه شاعر بود و نه شوریده. فقیهی بود آرام و بلندپایه در شهرِ قونیه، در سرزمینِ روم، در سدهٔ هفتمِ هجری. بر منبر مینشست، فتوا میداد، و شاگردان گِردِ کرسیِ درسش حلقه میزدند. نامش جلالالدینِ محمد بود؛ همان که جهان بعدها او را مولانا خواند و مولوی. کسی گمان نمیبرد که این استادِ محترم، روزی کتابها را کنار نهد و به سماع و شعر روی آورد. تا آنکه غریبهای از راه رسید و آتشی در جانش افکند که تا امروز خاموش نشده است.

بخشِ ۲
او حدودِ سالِ ششصد و چهارِ هجری زاده شد، در دیارِ خراسانِ بزرگ. مشهور است که زادگاهش بلخ بود، از شهرهای نامدارِ آن سرزمین؛ اما پژوهشگران خاندانِ او را در وَخش، نزدیکِ بلخ، مینشانند — و شاید هر دو راست باشد، چرا که این خانواده میانِ آن دیار در رفتوآمد بودند. خراسان در آن روزگار مهدِ دانش و عرفان بود: سرزمینِ سنایی و عطار، پُر از مدرسه و خانقاه و کاروان. کودکی که در چنین گهوارهای چشم گشود، از همان آغاز، وارثِ گنجینهای کهن بود.
پدرش بهاءالدینِ ولد بود؛ دانشمند و واعظی بلندآوازه که مردمانِ خراسان او را «سلطانالعلما» میخواندند — سلطانِ دانشمندان. سخنانش را در دفتری گرد آوردند که آن را «معارف» نامیدند، آکنده از رازهایِ دل و نیایش. خانهٔ او خانهٔ دانش و پروای خدا بود؛ جایی که فقه و حدیث در کنارِ ذوق و شور مینشست. جلالالدینِ خردسال در دامانِ چنین پدری بالید و نخستین درسهایِ جان را از او آموخت. آنچه بعدها در پسر شکفت، دانهاش در همین خانه کاشته شده بود.
اما بر فرازِ خراسان، ابری تیره سایه میافکند. از شرق، توفانِ مغول در راه بود؛ لشکری که شهرها را با خاک یکسان میکرد. به روایتی، خانوادهٔ بهاءالدین پیش از رسیدنِ آن توفان، بارِ سفر بستند و رو به غرب نهادند. مولانا خود بعدها به یاد میآورد که در کودکی، ویرانی و محاصره را به چشم دیده بود. ترکِ وطن آسان نبود؛ اما این نخستین جدایی، نخستین آموزگارِ او شد. کودکی که راه را در آغوش گرفت، از همان کودکی معنایِ فراق را چشید.
سفری بود دراز و پُرمشقّت. کاروان از خراسان به نیشابور رفت، از آنجا به بغداد، سپس به زیارتِ خانهٔ خدا، و پس از آن به دمشق و سرانجام به سرزمینِ آناتولی. سالها در راه بودند؛ در شهرها میماندند، درس میگفتند و دوباره کوچ میکردند. چند سالی در لارَنده — که امروز کارامان میخوانندش — آرام گرفتند. در همان سالها بود که جلالالدینِ جوان با گوهرخاتون پیمانِ زناشویی بست، و نخستین پسرش، بهاءالدین که او را سلطانولد خواندند، دیده به جهان گشود؛ همان پسری که بعدها یارِ وفادار و پاسدارِ راهِ پدر شد.
در میانِ این سفر، روایتی مشهور بر سرِ زبانهاست. میگویند آنگاه که کاروان به نیشابور رسید، عطارِ نیشابوری — آن شاعرِ پیر و عارف — کودک را دید و در چهرهاش نشانی از آینده یافت. نسخهای از سرودههایِ خود، «اسرارنامه»، را به او بخشید و به پدر گفت که این پسر روزی آتش در جانِ سوختگانِ عالم خواهد زد. این دیدار را تاریخ به یقین گواهی نمیدهد و بیشتر از جنسِ روایت است تا سند؛ اما زیباست، چنانکه گویی راه، از همان آغاز، سرنوشتِ او را میدانست.

بخشِ ۳
سرانجام، حدودِ سالِ ششصد و بیست و پنجِ هجری، کاروان در قونیه آرام گرفت؛ پایتختِ سلجوقیانِ روم. به روایت، سلطانِ سلجوقی خود به گرمی از این خاندانِ دانشمند استقبال کرد — هرچند پژوهشگران این دعوتِ رسمی را بیشتر افسانه میدانند تا تاریخ. باری، همین اقامت در سرزمینِ روم بود که بعدها لقبِ «رومی» را بر او نشاند. قونیه شهری بود آباد و پُرشکوه، بر سرِ راهِ کاروانها، با مدرسهها و بازارها و مسجدهایی که کاشیِ فیروزهایشان زیرِ آفتاب میدرخشید. و در همین شهر بود که مردِ ما ماندگار شد.
قونیه در آن روزگار جهانی کوچک بود؛ درهمتنیده از زبانها و آیینها. در کوچههایش پارسی و ترکی و یونانی به گوش میرسید، و مسلمان و مسیحی و یهودی در کنارِ هم زندگی میکردند. بازارش از زرگر و رنگرز و بازرگان میجوشید، و مدرسههایش کرسیِ دانش بود. مولانا در چنین شهری مدرّس شد: بامدادان درس میگفت، بر منبر وعظ میکرد، به پرسشهایِ شرعی پاسخ میداد و شب را به مطالعه میگذراند. زندگیاش سامان داشت و آبرو؛ زندگیای که از بیرون، کامل مینمود.
اما آرامشِ قونیه دیری نپایید. در سالِ ششصد و بیست و هشتِ هجری، بهاءالدینِ ولد چشم از جهان فروبست. جلالالدین — که آنگاه جوانی نزدیک به بیست و چهار ساله بود — بر جایِ پدر نشست و کرسیِ تدریس را به میراث برد. فقیهی شد حنفی و بلندپایه: درس میگفت، فتوا میداد و بر منبر خطبه میخواند. مردمِ قونیه او را همچون پدرش گرامی میداشتند. کسی که آن روزها او را میدید، عالِمی متین و کتابخوانده مییافت — نه نشانی از آن شوری که در راه بود.
پس از پدر، مردی از شاگردانِ او به قونیه آمد: برهانالدینِ محقّقِ ترمذی. او مولانا را زیرِ بال گرفت و نزدیک به نُه سال، رازهایِ سلوک و ریاضت را به او آموخت. مولانا به دمشق و حلب نیز رفت تا دانشِ ظاهر را کامل کند، و بازگشت. اکنون او هم فقیه بود، هم سالک؛ مردی آراسته به علم و ادب و پرهیز. زندگیاش به کمال رسیده مینمود. و درست همین است که سقوطِ او را در عشق، چنین شگفت میکند: آنکه همهچیز داشت، ناگهان همهچیز را در پایِ یک دیدار ریخت.

بخشِ ۴
تا آنکه در سالِ ششصد و چهل و دوِ هجری، مردی غریب به قونیه پا گذاشت: شمسِ تبریزی. درویشی بود دورهگرد و سرگشته، با چهرهای آفتابسوخته و نگاهی که تا عمقِ جان میرفت. نه مدرسهای داشت، نه کرسیای، نه شاگردی. سالها شهر به شهر گشته بود در جستوجویِ کسی که تابِ همسخنی با او را داشته باشد؛ کسی که آتشِ درونش را نه خاموش کند، که برافروزد. او را «شمسِ پرنده» میخواندند، چرا که هیچجا آرام نمیگرفت. و اکنون، در قونیه، پروازش به پایان میرسید.
مشهورترین روایت از دیدارِ آنها چنین است. میگویند شمس عنانِ مرکبِ مولانا را گرفت و پرسشی پیش نهاد؛ پرسید کدامیک بزرگتر بود: پیامبر که در نهایتِ فروتنی گفت تو را چنانکه سزاوارِ توست نشناختیم، یا بایزیدِ بسطامی که در بیخودی بانگ زد که شأنِ مرا چه بزرگ است؟ پرسشی بود ساده در ظاهر، اما تیغی بود که تا استخوان میرفت. مولانا، آن فقیهِ نکتهدان، در برابرِ این درویشِ ژندهپوش، دمی درنگ کرد.
مولانا پاسخ داد: پیامبر بزرگتر بود. زیرا او هرچه پیشتر میرفت، تشنهتر میشد و از رفتن باز نمیایستاد؛ حال آنکه بایزید به جرعهای سیراب شد و همانجا بازماند. شمس در این پاسخ، جانی همجنسِ جانِ خود را شناخت. میگویند مولانا نیز از عمقِ آن پرسش چنان دگرگون شد که از خود بیخبر بر زمین افتاد. و چون به هوش آمد، آن دو یکدیگر را در آغوش کشیدند — دو دریا که به هم رسیدند. از آن لحظه، زندگیِ مولانا دو نیم شد: پیش از شمس، و پس از شمس.
از آن پس، به روایتِ صوفیان، مولانا و شمس چهل روز در حجرهای بسته خلوت گزیدند. در بر رویِ جهان بستند، و از آنچه در آن خلوت گذشت، کسی خبر ندارد. نه درسی، نه منبری، نه شاگردی؛ تنها دو جان و رازی که میانشان میرفت. اما آنکه از آن در بیرون آمد، دیگر آن فقیهِ آرام نبود. خود بعدها گفت آنچه پیشتر مرده بود، اکنون زنده شده است؛ که میگریست و اکنون میخندد؛ که عشق آمد و او را دولتی جاودان بخشید.
تحوّلی که در مولانا افتاد، حیرتانگیز بود. آن استادِ کتاب و فتوا، اکنون کتابها را کنار نهاد و منبر را رها کرد. به جایِ درسِ فقه، به سماع روی آورد؛ به جایِ خطبه، غزل میسرود. روز و شب در کنارِ شمس بود و از همسخنی با او سیر نمیشد. شاگردانش حیران ماندند: استادِ محترمشان را چه شده که با درویشی ناشناس چنین از خود بیخود شده است؟ اما مولانا کسی را یافته بود که در او خدا را میدید. فقیه، عاشق شده بود؛ و عاشق، شاعر.

بخشِ ۵
اما این همنشینی، در دلِ شاگردان و شهر، آتشِ رشک برافروخت. آنها که سالها استاد را از آنِ خود میدانستند، اکنون او را از دسترفته میدیدند و غریبه را سببِ آن. میگفتند این درویشِ ژندهپوش کیست که استادِ ما را از کتاب و مدرسه بریده است؟ زبانها به طعنه گشوده شد و دلها به کینه. حتی برخی از نزدیکان نیز از این عشق دلآزرده بودند. شمس این کینه را میدید و میدانست که سایهای بر سرِ او سنگین میشود.
سرانجام شمس، دلآزرده از این همه کینه، شبی بیخبر قونیه را ترک کرد و رو به دمشق نهاد. مولانا در فراقِ او چنان بیقرار شد که رنگ از رخسارش رفت؛ نه درس، نه خواب، نه آرام. غزلهایِ سوزناک میسرود و کسان به جستوجویِ شمس میفرستاد. تا آنکه خبر رسید شمس در دمشق است. مولانا پسرش سلطانولد را با نامهای پُر از التماس فرستاد تا او را بازآورد. و شمس، به احترامِ آن عشق، بازگشت. قونیه یک بار دیگر شاد شد — اما این شادی، دیری نپایید.
اما چراغِ این وصال را دیری نگذاشتند بسوزد. حدودِ سالِ ششصد و چهل و پنجِ هجری، شبی شمس را از درِ خانه فراخواندند؛ او بیرون رفت، و دیگر بازنگشت. سرنوشتِ او تا امروز در پردهٔ ابهام است. برخی گفتهاند خود، خاموش، از قونیه رفت و در دیارِ دیگری، شاید خوی، درگذشت. برخی گفتهاند شاگردانِ کینهتوز او را کشتند و در چاهی پنهان کردند — و شاید پایِ یکی از نزدیکانِ مولانا نیز در میان بوده. و روایتی دیگر از قتلِ او به تهمتِ کفر سخن میگوید. اما هیچیک از اینها به یقین ثابت نشده است. آنچه مسلّم است، تنها این است: شمس رفت، و دیگر پیدا نشد.
مولانا باور نمیکرد که یار رفته باشد. سر به بیابان گذاشت و تا دمشق رفت؛ کوچهبهکوچه، خراباتبهخرابات، در جستوجویِ شمس گشت. رخِ او را در هر چهره میجست و بویِ او را در هر باد. غزلهایش در این روزها آکنده از یک نالهٔ واحد است: رخ بنما، که دیدارِ تو آرزوی من است؛ و ای شمسِ تبریز، از مشرق سر برآور. تا آنکه در دلِ همان جستوجو، حقیقتی بر او آشکار شد — حقیقتی که همهچیز را دگرگون کرد.
مولانا سرانجام دریافت که آنکه میجوید، بیرون نیست. چرا بجویم؟ من همانام که او بود؛ در جستوجویِ خویش بودهام. شمس در او بود؛ آینهای بود که مولانا خدا را در آن دیده بود، و آینه اکنون در جانِ خودِ او نشسته بود. از آن جدایی، دریایی از غزل جوشید — هزاران بیت، آتشین و بیقرار — دیوانی که جهان آن را «دیوانِ شمس» میخواند. شگفت آنکه مولانا این سرودهها را نه به نامِ خویش، که به نامِ آن یارِ گمشده مُهر زد؛ گویی خود و شمس، دیگر یکی شده بودند.

بخشِ ۶
پس از شمس، مولانا آینههایِ تازهای یافت. نخست صلاحالدینِ زرکوب، زرگری سادهدل و درسناخوانده که مولانا در صفایِ جانِ او همان نوری را دید که در چشمانِ شمس دیده بود. سالها این زرگرِ پاک، تکیهگاهِ روحِ مولانا شد. پیوندشان چنان ژرف بود که مولانا پسرِ خود، سلطانولد، را به دخترِ صلاحالدین، فاطمهخاتون، به زنی داد؛ و آن دو خانواده یکی شدند. عشق، برایِ مولانا، دیگر نامِ یک تن نبود؛ راهی بود به سویِ حق، که در هر جانِ پاک میتابید.
و پس از صلاحالدین، حسامالدینِ چلبی. جوانی بود از خاندانی محترم، وفادار و پاکدل، که دل به مولانا سپرد و تا واپسین دم در کنارِ او ماند. حسامالدین کاتبِ اسرارِ مولانا شد؛ همان که سخنانِ استاد را بر کاغذ میآورد و امانتِ آن را نگاه میداشت. مولانا او را «ضیاءالحق»، پرتوِ حقیقت، میخواند. این مردانِ ساده، نه فیلسوف بودند و نه سلطان؛ اما مولانا در دلِ روشنِ آنها همان دریایی را میدید که روزی در شمس یافته بود.
میگویند سماعِ مولانا از همین روزها آغاز شد. در روایتی مشهور، او روزی از بازارِ زرگران میگذشت که آوایِ ضربِ چکش بر زر، در گوشِ جانش به نامِ خدا بدل شد. بیاختیار دستها را گشود و به چرخ درآمد — یک دست رو به آسمان، تا فیض بگیرد، و یک دست رو به زمین، تا آن را به خاک ببخشد. اما پژوهشگرانِ امروز در اینکه سماع درست از همان بازار زاده باشد تردید دارند و آن را بیشتر حکایت میدانند تا تاریخ. باری، سماع برایِ مولانا بازی نبود؛ به گفتهٔ خودش، در این عشق باید مُرد تا زنده شد.
سماع، در نظرِ مولانا، رقص نبود؛ نیایش بود. چرخی بود که در آن، آدمی از خود تهی میشود تا از حق پُر گردد. پایِ چپ بر زمین استوار میماند و پیکر گِردِ آن میچرخد، چنانکه زمین گِردِ خورشید و ذرّه گِردِ نور. جامه چون گلبرگ باز میشود، سر کج میگردد، و چشمها بسته. این، مرگی بود پیش از مرگ: مرگِ «من»، تا «او» بماند. در این چرخش، جدایی که نی از آن مینالید، دمی به وصل بدل میشد؛ و مولانا، در میانهٔ آن گردش، به خانه میرسید.

بخشِ ۷
سالها گذشت. حسامالدین دید که شاگردان، برایِ آموختنِ رازهایِ راه، به سرودههایِ سنایی و عطار روی میآورند. پس از استاد خواست که او خود، آنچه در دل دارد، برایِ رهروان به نظم درآورد. مولانا دست در دستار برد و نخستین هجده بیت را — همان نینامه — بیرون آورد که از پیش سروده بود. و چنین بود که حدودِ سالِ ششصد و پنجاه و ششِ هجری، سرودنِ «مثنویِ معنوی» آغاز شد؛ اثری که نزدیک به بیست و پنج هزار بیت شد، در شش دفتر. مولانا میسرود و حسامالدین مینوشت — گاه در راه، گاه در سماع، گاه در دلِ شب.
مثنوی دریایی از قصه و رمز است. در یکی از حکایتهایش، مولانا دلِ آدمی را به مهمانسرایی مانند میکند. میگوید هر بامداد، مهمانی تازه از راه میرسد: گاه شادی، گاه اندوه، گاه پستی و بیقراری، چون میهمانانی ناخوانده که در میزنند. پندِ او این است: هر که آمد، گرامیاش بدار — حتی اگر لشکرِ غمها باشد که خانهات را جارو میکنند و تهی میگذارند. شاید همین غم، تو را برایِ شادیای تازه پاک میکند و میآراید. هر مهمان را، از هر که آمد، سپاس بگزار؛ که هر یک راهنمایی است که از آن سویِ پرده فرستادهاند.
و در حکایتی دیگر، مردمانی فیلی را در خانهای تاریک نگاه داشته بودند. گروهی به تماشا آمدند، اما در آن تاریکی چشم کار نمیکرد؛ پس هر کس با دست، اندامی را لمس کرد. آنکه دست بر خرطوم کشید، گفت فیل چون ناودانی است. آنکه گوش را یافت، گفت چون بادبزنی است. آنکه بر پا دست نهاد، گفت چون ستونی است، و آنکه پشت را سایید، گفت چون تختی. هر یک بخشی را یافته بود و تمامی را نه. مولانا میگوید اگر شمعی در دست میداشتند، اختلاف از میان برمیخاست. ما نیز در شناختِ حقیقت چنینایم: هر کس گوشهای را میبیند و گمان میکند همه را دیده است.
و در دلِ همهٔ این قصهها، همان نالهٔ نخستین میتپد: هر که از اصلِ خویش دور افتد، سرانجام روزگارِ وصل را میجوید. جدایی هست، اما تنها از آن رو که دل، پیوسته آهنگِ بازگشت دارد. مثنوی، این آموزه را در هزاران بیت میگسترد؛ اما دفترِ ششمش را ناتمام گذاشت — آنجا که مرگ، دستِ استاد را از قلم گرفت، در میانهٔ حکایتی که هرگز به پایان نرسید. گویی خودِ کتاب نیز، همچون جانِ آدمی، در اشتیاقِ وصلی ناتمام باقی ماند.
مولانا نمیدانست که چه کاشته است. سخنی که در حجرههایِ قونیه، برایِ مشتی رهرو گفته بود، مرزها را در نوردید و قرنها را پشتِ سر گذاشت. هشت سده بعد، سرودههای او به دهها زبان برگردانده شده، و در سرزمینهایی که او نامشان را هم نشنیده بود، دلها با غزلهایش میتپد. میگویند در روزگارِ ما، او یکی از پرخوانندهترین شاعرانِ جهان است. و نی — همان نیِ آغازِ مثنوی — امروز نمادِ اوست؛ آوازی که هنوز، از هر جدایی، حکایتِ وصل میکند.

بخشِ ۸
امروز، مشهورترین سخنی که به نامِ مولانا در جهان میگردد، این است: «بازآی، بازآی، هر آنچه هستی بازآی» — دعوتی گرم به همهٔ گمگشتگان و شکستهعهدان. اما این سخن، بهاحتمالِ بسیار، از آنِ مولانا نیست. پژوهشگران این رباعی را عموماً به ابوسعیدِ ابوالخیر نسبت میدهند، عارفی که بیش از صد و پنجاه سال پیش از مولانا میزیست؛ هرچند همین مضمون در سرودههایِ یکی از همروزگارانِ مولانا نیز دیده میشود. این بیت در کهنترین دستنوشتههایِ دیوانِ مولانا یافت نمیشود، و برگردانِ انگلیسیِ مشهورش تنها در روزگارِ نزدیک به ما رواج یافت.
شاید جهان چنان مولانا را دوست دارد که واژههایی را نیز که ننوشته، به او میبخشد. اما کلامِ خودِ او، به هیچ وامی نیازمند نیست؛ دریایی که او از خود بر جای نهاده، از هر سخنِ عاریتی بینیاز است. و اکنون، بگذارید به واپسین فصلِ این زندگی برسیم — به شبی که مولانا آن را نه پایان، که آغاز میدید. او سالها بود که مرگ را نه هراس، که وعدهٔ دیدار میشمرد. و آن وعده، سرانجام فرا رسید.
در پنجمِ جمادیالآخرِ سالِ ششصد و هفتاد و دوِ هجری، در قونیه، مولانا در حدودِ شصت و هشت سالگی از این جهان رفت. آن روزها، زمینلرزهای خفیف شهر را لرزانده بود، و او با لبخند گفته بود که زمین گرسنهٔ لقمهای چرب است و آن را زود خواهد یافت. بیماریاش چند روزی به درازا کشید، و بزرگانِ شهر به بالینش آمدند. اما مولانا آرام بود؛ چرا که میدانست به کجا میرود. جانی که سالها در فراق سوخته بود، اکنون به آستانهٔ وصل رسیده بود.
اما پیروانش آن شب را شبِ ماتم نخواندند؛ آن را «شبِ عروس» نامیدند — شبِ عروسی، شبِ وصال، آنگاه که جان به معشوقِ ازلی میپیوندد. مولانا خود پیشتر گفته بود: روزِ مرگم را که تابوتم روان است، مپندارید که دردِ این جهان دارم. برایِ او، مرگ نه جدایی، که بازگشتِ نی به نیستان بود؛ پایانِ آن نالهٔ دیرین، و آغازِ سرودِ وصل. از آن پس، هر سال، در سالروزِ آن شب، پیروانش نه سیاه میپوشند و نه میگریند؛ بلکه به یادِ وصلِ او، سماع میکنند.
در تشییعِ او، شهرِ قونیه به سوگ و شگفتی نشست. میگویند مسلمان و مسیحی و یهودی، دوشبهدوشِ هم، در پیِ تابوتِ او اشک ریختند. چون پرسیدند شما را با این شیخِ مسلمان چه کار، پاسخ دادند که ما نیز حقیقتِ آیینِ خود را در سخنِ او روشنتر یافتیم. او را در کنارِ پدرش، بهاءالدین، به خاک سپردند، و بر فرازِ آرامگاهش گنبدی فیروزهای برآوردند — «گنبدِ سبز»، قبّةالخضراء — که تا امروز، زیرِ آسمانِ قونیه، سرافراز ایستاده است.
مولانا رفت، اما راهش نماند بیرهرو. پس از او، پیروانش و پسرش سلطانولد، آن شور و سماع را به آیینی سامان دادند که جهان آن را «طریقتِ مولویه» میشناسد — همان درویشانِ چرخزن که قرنها بعد نیز گِردِ خود میگردند. سلطانولد، همان پسری که روزی برایِ بازآوردنِ شمس به دمشق شتافته بود، اکنون میراثِ پدر را نگاهبان شد. آنچه از عشقِ دو تن در حجرهای بسته آغاز شده بود، اکنون طریقتی شده بود که دلها را به سماع فرا میخواند.
و نی، همچنان مینوازد. همان نی که از نیستان جدا شد و از جدایی نالید، اکنون در سپیدهدمِ قونیه، بر فرازِ گنبدِ سبز، آوازش دیگر ناله نیست — سرودِ وصل است. بشنو از نی، که این بار نه از فراق، که از بازگشت حکایت میکند. آن جدایی که در آغازِ این داستان شنیدیم، سرانجام به عشق رسید و به آواز. و این، تنها آغازِ راه است؛ در سرزمینِ شعرِ پارسی، هنوز جانهایِ بسیاری در انتظارِ روایتند.