۱. آخرین شب
نیشابور · ۵۲۶ هجری
نیشابور. شبِ زمستان. در اتاقی که فقط یک چراغ دارد، پیرمردی هشتاد و سه ساله کتابی را میبندد. نشانهای لای صفحه میگذارد. و میداند که فردا آن را باز نخواهد کرد.
کتاب، شفای ابنسیناست. همان بخشی که دربارهٔ (یگانه) و (بسیار) است. یعنی دقیقاً همان پرسشی که این مرد شصت سال با آن سر کرده: جهان یکی است یا بسیار؟ و ما اینجا چه میکنیم؟
نامش عمر خیام است. دقیقترین گاهشماریِ روی زمین را او ساخته. طولِ سال را تا کسری از یک روز اندازه گرفته. و معادلههایی را حل کرده که اروپا شش قرن بعد به آنها میرسد.
و هزار سال بعد، جهان هیچکدامِ اینها را به یاد نمیآورد. او را برای چهار مصرع میشناسد. چهار مصرعی که در آن گفته هیچ نمیداند.
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدهست، فریاد مکن بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
این داستانِ آن چهار مصرع است. و داستانِ مردی که برای آنکه بتواند آنها را بگوید، اول باید همهچیز را میدانست.
۲. پسری در نیشابور
نیشابور · ۴۳۹ هجری
هشتاد و سه سال عقبتر، در همین شهر، پسری به دنیا میآید. سالِ چهارصد و سی و نُهِ هجری است. کسی تاریخِ تولدش را جایی نمینویسد؛ قرنها بعد دانشمندان آن را از روی زایچهٔ خودش بیرون میکشند.
نامِ خانوادگیاش خیام است، یعنی خیمهدوز. برخی گفتهاند پدرش خیمه میدوخته و برخی آن را فقط نامی موروثی میدانند. خودِ او در تمامِ عمر یک کلمه هم دربارهاش ننوشت.
و شهری که در آن بزرگ میشود، یکی از بزرگترین شهرهای جهان است. کاروانها از چین تا بغداد از دروازههایش میگذرند. کتابخانههایش پُر است. و کوزهگرانش کاسههایی میسازند که امروز در موزههای جهان است.
روایت میکنند که نزدِ امام موفقِ نیشابوری درس خواند، از بزرگترین آموزگارانِ خراسان. این را با احتیاط بگوییم، چون همین جمله بعدها به مشهورترین افسانهٔ زندگیِ او چسبید. اما آنچه مسلّم است، این است که در جوانی از استادان شمرده میشد.
باید بدانیم آن روزگار دانستن یعنی چه. ریاضی و نجوم و پزشکی و فلسفه، همه یک چیز بودند: کوششی برای فهمیدنِ نظمِ کار. کسی که ستاره میشمرد، درباره روحِ آدمی هم مینوشت. خیام هر دو را کرد.
۳. آنچه میتوان دانست
سمرقند · ۴۶۲ هجری
در روزگارِ او یک مسئله همه را شکست داده بود. معادلههای درجه سوم. یونانیها کوشیده بودند و نشده بود. ریاضیدانانِ مسلمان قرنها با آن کلنجار رفته بودند و راهِ عمومی پیدا نکرده بودند.
حدودِ سالِ چهارصد و شصت و دو، خیام به سمرقند میرود. آنجا ابوطاهر، قاضیِ بزرگِ شهر، از او پشتیبانی میکند. یک قاضی، به یک ریاضیدانِ جوان، اتاق میدهد و کاغذ و وقت.
در دیباچهٔ کتابی که آنجا مینویسد، جملهای هست که هزار سال بعد هم آشناست. مینویسد که روزگار با اهلِ دانش سرِ سازگاری ندارد، و بیشترِ کسانی که امروز نامِ دانشمند دارند، حقیقت را به دروغ میآرایند.
و بعد آن کار را میکند. همهٔ گونههای معادلهٔ درجه سوم را دستهبندی میکند، و برای حلشان راهی مییابد که هیچکس پیش از او ندیده بود: دو مقطعِ مخروطی را میکشد و جوابِ معادله را در نقطهٔ برخوردشان پیدا میکند. جبر را با هندسه حل میکند.
به این هم بسنده نمیکند. در شرحی بر اصولِ اقلیدس، به سراغِ اصلِ توازی میرود؛ فرضی که دو هزار سال کسی نتوانسته بود اثباتش کند. او هم اثباتش نمیکند. اما دری را باز میگذارد که قرنها بعد به هندسههای نااقلیدسی میرسد.
در جسُتنِ جام جم، جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم
۴. هجده سالِ شب
اصفهان · ۴۶۷ هجری
آوازهاش به دربار میرسد. سلطان ملکشاهِ سلجوقی و وزیرِ بزرگش، نظامالملک، او را به اصفهان میخوانند. و کاری که پیشِ رویش میگذارند، بزرگترین طرحِ علمیِ آن روزگار است.
رصدخانهای در اصفهان برپا میشود و خیام در رأسِ گروهی از بهترین اخترشناسانِ ایران قرار میگیرد. هجده سال. هر شب که آسمان صاف باشد، بالای بام. و هر روز، پای حساب.
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم فانوس خیال از او مثالی دانیم
مسئله ساده به نظر میرسد و نیست. سالِ رسمی با سالِ خورشیدی نمیخواند، و این اختلاف هر سال کمی بزرگتر میشود. یعنی نوروز آرام آرام از جای خودش میلغزد، و کشاورز نمیداند کِی بکارد و دیوان نمیداند کِی خراج بگیرد.
در سالِ چهارصد و هفتاد و یکِ هجری، گاهشماریِ تازه اعلام میشود. آن را به نامِ ملکشاه، جلالی میخوانند. خیام و همکارانش طولِ سال را چنان دقیق اندازه گرفتهاند که این تقویم در چند هزار سال فقط یک روز خطا میکند.
پانصد سال بعد، اروپا تقویمِ خودش را اصلاح میکند و به دقتی کمتر از این میرسد. و تقویمی که امروز در ایران به کار میرود، فرزندِ همان کار است. او سال را اندازه گرفت، و سال هنوز به اندازهٔ او میگذرد.
۵. چراغها خاموش میشوند
اصفهان · ۴۸۵ هجری
و بعد، در سالِ چهارصد و هشتاد و پنجِ هجری، همهچیز در چند هفته فرو میریزد. نظامالملک، وزیرِ سالخوردهای که این رصدخانه را ساخته بود، در راهِ بغداد به دستِ یک فدایی کشته میشود.
چند هفته بعد، ملکشاه هم میمیرد. بر سرِ جانشینی جنگ درمیگیرد. و ترکانخاتون، بیوهٔ سلطان، بودجهٔ رصدخانه را قطع میکند. برای یک حکومتِ درگیرِ جنگِ داخلی، شمردنِ ستارهها هزینهٔ اضافی است.
آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچکس این راز همینگشایند
بیپشتیبانِ دربار، خیام تنها میماند. و آن وقت مخالفانش صدایشان بلند میشود. او فیلسوف است و پرسشهایی میکند که پرسیدنشان در آن روزگار خطر دارد. برخی از فقیهانِ سختگیر او را به بیدینی متهم میکنند.
دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟
قفطی، تاریخنگارِ سدههای بعد، مینویسد که خیام در همین سالها به حج میرود، و آن سفر را کوششی برای فرونشاندنِ همین اتهامها میداند. انگیزهٔ واقعیاش را کسی نمیداند. اما مردی که عمری آسمان را اندازه گرفته بود، این بار راهِ بیابان را در پیش میگیرد.
۶. سه همدرس
افسانهای که نبود
حالا باید مشهورترین داستانِ زندگیِ خیام را تعریف کنیم. داستانی که تقریباً بهیقین هرگز اتفاق نیفتاده. میگویند سه پسر در نیشابور همدرسِ یک استاد بودند.
یکی خیام بود. یکی نظامالملک، که وزیرِ بزرگِ سلجوقیان شد. و یکی حسنِ صبّاح، که بنیانگذارِ فرقهٔ اسماعیلیانِ الموت شد؛ همانها که فدایی به سراغِ نظامالملک فرستادند. میگویند آن سه پیمان بستند که هر کدام به بزرگی رسید، دو دیگر را فراموش نکند.
داستان بینظیر است. و تاریخ آن را نمیپذیرد. نظامالملک دههها پیش از خیام زاده شده بود؛ آن دو هرگز نمیتوانستند همکلاس باشند. و این روایت قرنها پس از مرگِ هر سه پیدا میشود. بیشترِ پژوهشگرانِ امروز آن را افسانه میدانند.
حقیقت آرامتر است. خیام سالهای میانی را در مرو میگذراند، جایی که سلطان سنجر پایتخت کرده بود. و بیهقی، که در جوانی خودش او را دیده بود، مینویسد که میانهٔ آن دو گرم نبود؛ سنجر در کودکی آبله گرفته بود و خیام را بر بالینش برده بودند، و پیشبینیِ خیام خوشایند نبود. آن کودک وقتی سلطان شد، این را از یاد نبرد.
۷. کارگاهِ کوزهگر
نیشابور · سالهای آخر
و بعد به نیشابور برمیگردد. پیر است. دربار دیگر او را نمیخواهد و او هم دربار را نمیخواهد. در همان شهری که در آن به دنیا آمده بود، مینویسد و درس میدهد. و شبها، چیزهایی مینویسد که در هیچ کتابی جایشان نمیدهد.
و اینجا عجیبترین نکتهٔ این داستان است. هیچکدام از همروزگارانِ خیام او را شاعر نمیدانستند. در نوشتههای آن دوره او ریاضیدان است، اخترشناس است، فیلسوف است، حکیم است. از رباعیهایش تقریباً هیچ خبری نیست.
رباعی کوتاهترین قالبِ شعرِ فارسی است. چهار مصرع، و در پایان یک چرخش. جایی برای زینت ندارد و جایی برای پنهان شدن هم ندارد. رباعی یا در مصرعِ آخر کارِ خودش را میکند، یا هرگز.
در کارگهِ کوزهگری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش
تصویرهایی که در این رباعیها برمیگردند، همه از یک خانوادهاند. خاک. کوزهگر. پیاله. کاروانی که میگذرد. و باغی که هر بهار همان باغ است و هر بهار باغی دیگر.
دربارهٔ می در این شعرها قرنهاست بحث است. برخی آن را همان می میدانند. برخی نمادی عرفانی، همانگونه که در شعرِ حافظ و عطار. و نوشتههای فلسفیِ خودِ خیام، که به عربی مانده، زبانی کاملاً دیندارانه دارد. هر دو خیام واقعیاند و ما مجبور نیستیم یکی را انتخاب کنیم.
اما موضوعِ اصلیِ این رباعیها نه می است و نه باغ. موضوعشان زمان است، و صداقتِ سختِ کسی که میگوید نمیدانم. مردی که سال را تا کسری از روز اندازه گرفته بود، دربارهٔ آغاز و پایانِ کار میگفت هیچکس نمیداند. و این دو حرف با هم تناقض ندارند. این دو نیمهٔ یک آدماند.
۸. بیتهایی که ننوشت
پس از او
او در سالِ پانصد و بیست و ششِ هجری میمیرد. و بعد اتفاقی میافتد که سرنوشتِ نامش را میسازد. رباعیها شروع میکنند به زیاد شدن. یک قرن، دو قرن، سه قرن؛ هر نسخهٔ تازه چند رباعیِ تازه دارد. تا سرانجام بیش از هزار و دویست رباعی به نامِ خیام ثبت میشود.
پژوهشگران به اینها رباعیاتِ سرگردان گفتند. ژوکوفسکیِ روس هشتاد و دو رباعی را نشان داد که در جاهای دیگر به نامِ شاعرانِ دیگر آمده بود. پژوهشهای بعدی این شمار را از صد گذراند. یعنی یک بیت میتوانست از خیام باشد، یا از سی و نُه شاعرِ دیگر.
کارِ صد سالِ اخیر، جدا کردنِ هستهٔ اصیل بوده است. فروغی صد و هفتاد و هشت رباعی را پذیرفت. کریستنسن صد و بیست و یک. علی دشتی سی و شش. و صادق هدایت، در داوریِ نهاییاش، تنها چهارده. کهنترین گواهی که داریم پنج رباعی است که حدودِ سی سال پس از مرگِ او نقل شده.
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانهای و در خواب شدند
و اما آنچه خیام را جهانی کرد، در ایران اتفاق نیفتاد. در سالِ هزار و هشتصد و پنجاه و نُهِ میلادی، شاعری انگلیسی به نامِ ادوارد فیتزجرالد ترجمهای از رباعیات را در دویست و پنجاه نسخه چاپ کرد. هیچکس نخرید. نسخههای باقیمانده سرانجام در جعبهٔ حراج، هر کدام یک پِنی، فروخته شد.
دو سال بعد کسی آن را در همان جعبه پیدا کرد و به دستِ شاعرانِ لندن رساند. بیست سال بعد، رباعیاتِ خیام در سراسرِ جهانِ انگلیسیزبان خوانده میشد و انجمنهایی به نامِ او ساخته بودند. اما فیتزجرالد هرگز پنهان نکرد که ترجمهٔ دقیق نکرده است. نوشت که به هر بها چیزی باید زنده باشد؛ گنجشکِ زنده بهتر از عقابِ خشکشده است.
و امروز همان اتفاق دوباره میافتد. در فضای مجازی جملههای بسیاری به نامِ خیام میگردد که نه در هیچ نسخهای هست و نه اصلاً به فارسی نوشته شده. سرنوشتِ او هزار سال است همین است: مردم چیزی میگویند، و بعد نامِ او را پایش میگذارند.
۹. باغی که دو بار شکوفه میریزد
نیشابور · ۵۳۰ هجری
برگردیم به چند سال پیش از آن شبِ زمستان. سالِ پانصد و ششِ هجری است، و در بلخ، در مجلسی، مردی به نامِ نظامیِ عروضی کنارِ خیام نشسته است. سالها بعد او این را در کتابِ چهار مقاله مینویسد. میگوید خیام آن روز گفت:
گورِ من جایی خواهد بود که هر سال دو بار شکوفه بر آن بریزد.
و حالا دوباره در آن اتاقیم. سالِ پانصد و بیست و ششِ هجری. بیهقی مینویسد که در روزهای آخر شفای ابنسینا را میخواند، همان بخشِ یگانه و بسیار. مردی که هشتاد و سه سال پرسیده بود، تا آخرین روز میخواند.
از جملۀ رفتگانِ این راهِ دراز باز آمدهای کو که به ما گوید راز
چهار سال بعد، نظامیِ عروضی به نیشابور میرود و گورِ او را میجوید. مینویسد که آن را در پایِ دیوارِ باغی یافت، و درختانِ گلابی و هلو سر از دیوار بیرون آورده و چندان شکوفه بر آن ریخته بودند که سنگ زیرِ گل پنهان بود.
امروز بر همان خاک بنایی از مرمرِ سفید ایستاده که خطوطش هم هندسه است و هم شعر. و آن پرسشِ اول را میشود جواب داد. جهان او را برای نادانستنش به یاد آورد، چون نادانستنِ او حرفِ کسی بود که واقعاً میدانست. هر کسی میتواند بگوید نمیدانم. از مردی که سال را اندازه گرفته بود، این حرف چیزِ دیگری است.
ز استاد چو رازِ جام جم بشنودم آن جام جهاننمایِ جم، من بودم