نورسانشعر و موسیقیِ پارسی

حافظِ شیرازی

زادهٔ شیراز

Hafez of Shiraz

آثارِ حافظ

داستانِ پسری از شیراز که قرآن را از بر کرد، غزلش زبانِ غیب شد، و کتابش قرن‌هاست در خانه‌های ایرانی جواب می‌دهد.

۱. کتابی که پاسخ می‌دهد

شبِ یلداست. در خانه‌ای ایرانی، دورِ کرسی، کتابی کهنه را می‌گشایند. نیتی در دل، چشمی بسته، و صفحه‌ای که باز می‌شود. این کتاب قرآن نیست، اما قرن‌هاست که در خانه‌های ایرانی کنارِ قرآن نشسته است.

مردی که این کتاب را نوشت، هفت قرن پیش در شیراز می‌زیست. ایرانیان او را لسان‌الغیب می‌خوانند؛ زبانِ جهانِ نادیده. نامش شمس‌الدین محمد بود، و تخلصش حافظ. این، داستانِ اوست.

قرنِ هشتمِ هجری بود. نزدیک به یک قرن پیش‌تر، توفانِ مغول شهرهای خراسان را به خاکستر نشانده بود. اما شیراز از آن آتش جان به در برده بود؛ فرمانروایانش با تدبیر و باج، تیغِ مغول را از دروازه‌هایش برگردانده بودند.

شیراز شهرِ باغ و سرو بود و آبِ رکن‌آباد از دامنهٔ کوه به باغ‌هایش می‌دوید. همین چند دهه پیش، سعدی در همین خاک آرمیده بود. در این شهر شعر در هوا بود؛ کافی بود کسی نفس بکشد.

کتابی که از او مانده است با بیتی آغاز می‌شود که هم دعوت است و هم هشدار: عشق در آغاز آسان می‌نماید، اما دشواری‌ها در راه‌اند. زندگیِ خودِ او نیز چنین بود. آسان آغاز شد، و در دشواری‌ها به کمال رسید.

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

۲. پسری که قرآن را از بر کرد

در سال‌های آغازِ آن قرن، به اختلافِ روایتِ مورخان میانِ سال‌های هفتصد و پانزده تا هفتصد و بیست و هفتِ هجری، در شیراز کودکی به دنیا آمد. نامش را محمد گذاشتند. از پدرش چیزِ استواری نمی‌دانیم؛ برخی نامش را بهاءالدین نوشته‌اند و روایت‌های دیرتر او را بازرگانی دانسته‌اند که از اصفهان به شیراز آمده بود.

پدر زود از دنیا رفت و روزگارِ خانواده تنگ شد. روایتی که قرن‌ها بعد در تذکره‌ها نوشته شد، می‌گوید پسر در دکانِ خمیرگیری به کار ایستاد و مزدش را با مادرش قسمت می‌کرد. دست‌هایش در خمیر بود، اما گوشش جای دیگری بود.

در همان نزدیکی مکتبی بود و بانگِ قرآن از آن برمی‌خاست. پسر گوش می‌داد، می‌آموخت، و از بر می‌کرد. سال‌ها بعد در شعرِ خود گفت که قرآن را با چهارده روایت از حفظ می‌خوانَد. تخلصش از همین‌جا آمد: حافظ.

عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت

جوانی که از تنگدستی برخاسته بود، به کارِ قلم روی آورد و کاتبِ نسخه‌ها شد. نسخه‌ای از خمسهٔ امیرخسروِ دهلوی که به سالِ هفتصد و پنجاه و شش نوشته شده و امضای او را در پایان دارد، تا امروز مانده است. هر سطری که رونویسی می‌کرد، درسی بود که می‌اندوخت.

و در شهری که سعدی غزل را در آن به اوج رسانده بود، جوانِ کاتب خود آغاز به سرودن کرد. غزل‌هایش دهان به دهان گشت و به مجلس‌ها راه یافت. شیراز کم‌کم نامی تازه را زمزمه می‌کرد.

۳. روزگارِ آسانی

بر تختِ شیراز، شاه شیخ ابواسحاقِ اینجو نشسته بود؛ جوان، گشاده‌دست، و دلبستهٔ شعر و بزم. روزگارِ او برای اهلِ ذوق روزگارِ آسانی بود. درهای دربار به روی شاعران گشوده بود، و حافظِ جوان از همان درها وارد شد.

اما حافظ تنها شاعرِ مجلس نبود؛ عالِم بود. قرآن درس می‌داد، در دانش‌های دین دستی استوار داشت، و خود در شعرش از وظیفه‌ای می‌گوید که می‌گرفت. یک دستش در دیوانِ شعر بود و دستِ دیگرش در کتابِ وحی، و این دو در او هرگز از هم جدا نشدند.

اما آسانی هرگز پایدار نیست. ابواسحاق پادشاهی آسان‌گیر بود، و از کرمان مردی سخت‌گیر به تختِ او چشم دوخته بود: امیر مبارزالدین محمدِ مظفری. به سالِ هفتصد و پنجاه و چهارِ هجری، پس از ماه‌ها محاصره، دروازه‌های شیراز به روی سپاهِ او گشوده شد.

چهار سال بعد، ابواسحاقِ گریخته را گرفتند، به شیراز آوردند و در همان شهری که بر آن پادشاهی کرده بود گردن زدند. حافظ سوگوارِ آن روزگارِ رفته ماند و سال‌ها بعد نوشت که آن خاتمِ فیروزه خوش درخشید، ولی دولتی مستعجل بود؛ بختی شتابزده و زودگذر.

۴. محتسب در شهر

فاتحِ تازه مردی بود که شمشیر و تسبیح را با هم برمی‌داشت. مبارزالدین درِ میخانه‌ها را بست، خم‌ها را شکست و بساطِ طرب را برچید. حکایت می‌کنند که میانِ تلاوتِ قرآن، محکومان را به دستِ خویش گردن می‌زد و آنگاه آرام به تلاوتش بازمی‌گشت.

مردمِ شیراز به این فرمانروای عبوس لقبی طعنه‌آمیز دادند: محتسب. حتی رباعی‌ای که به پسرش شاه شجاع نسبت داده‌اند، پدر را محتسبِ شهر می‌خوانَد. و حافظ به تنها سلاحی که داشت دست برد؛ کنایه. در غزل‌های او، محتسب نامی شد برای همهٔ ریاکارانِ تاریخ.

اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُل‌بیز است به بانگِ چَنگ مخور مِی که مُحتَسِب تیز است

جنگِ حافظ هرگز با دین نبود؛ با ریا بود. با زاهدی که تسبیح در دست دارد و تزویر در دل. در برابرِ او، حافظ چهره‌ای آفرید به نامِ رند؛ گناهکارِ صادقی که دلش از جامهٔ پارسایان پاک‌تر است. رند آینه‌ای بود که حافظ پیشِ رویِ مدعیان گرفت.

سختگیری سرانجام خانهٔ خود را هم گزید. به سالِ هفتصد و پنجاه و نهِ هجری، و به روایتی یک سال بعد، پسرانِ مبارزالدین بر او شوریدند، به بندش کشیدند و چشمانش را میل کشیدند. شاه شجاع بر تخت نشست، و شیراز نفسی تازه کرد.

۵. اوجِ غزل

شاه شجاع خود اهلِ فضل بود؛ شعر می‌سرود و آورده‌اند که در نه‌سالگی قرآن را از بر داشت. در سایهٔ او، هنرِ حافظ به پختگیِ کامل رسید. غزلِ او اکنون چیزی بود که پیش از او وجود نداشت: چند بیت، و در هر بیت جهانی.

رازِ این غزل‌ها در چندلایگی‌شان بود. می‌گفت یار، و کسی نمی‌دانست زمینی است یا آسمانی. می‌گفت می، و کسی نمی‌دانست از انگور است یا از عرش. هر کس آینهٔ خویش را در آن می‌دید، و از همین رو بعدها گفتند این زبان، زبانِ غیب است.

از همین‌جاست که افسانه‌ها می‌رویند. روایتی دیرآمده می‌گوید جوانی‌اش با شب‌زنده‌داری بر آرامگاهِ پیری بر کوهِ شمالِ شیراز دگرگون شد؛ به روایتی سه شب، به روایتی چهل شب، تا در سحرگاهِ واپسین شب دری در جانش گشوده شد. این قصه را از غزلِ خودِ او ساخته‌اند؛ غزلی که از شبی می‌گوید که در آن از غصه نجاتش دادند و آبِ حیاتش دادند.

دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادند واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند

اما لطفِ شاهان هواست؛ ابری می‌آید و می‌رود. تذکره‌ها از رنجشی میانِ شاه و شاعر حکایت می‌کنند، و از غزل‌های خودِ او پیداست که روزگاری را به تلخی دور از شیراز، در یزد، گذرانده است. و سنت، سرودِ امیدِ همیشگیِ ایرانیان را یادگارِ همین روزهای تاریک می‌داند: غم مخور.

یوسفِ گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

از زندگیِ خانوادگی‌اش، تنها شعرِ خودش گواه است. قطعه‌ای در سوگِ فرزندی فرزانه از او مانده است، و بیت‌هایی که سنت آن‌ها را سوگِ همسرش دانسته است. پشتِ آن غزل‌های بلند، مردی بود با غم‌های خاموشِ خانگی، و شاید همین غم‌ها بود که به کلماتش آن ژرفای آشنا را داد.

۶. دریا و تیمور

آوازهٔ او اکنون از مرزهای فارس گذشته بود. سلطانِ هنرپرورِ جلایری در بغداد ستایشش را می‌خواند و به روایتی او را به دربارِ خویش خواند؛ اما حافظ ماند. خود گفته بود نسیمِ مصلا و آبِ رکن‌آباد اجازهٔ سفرش نمی‌دهند. حافظ از شیراز دل نمی‌کند.

تنها یک بار، به روایتی که تاریخِ فرشته قرن‌ها بعد نوشت، وسوسهٔ رفتن پیروز شد. دعوتِ پادشاهِ دکن او را تا بندرِ هرمز کشاند. اما همین که خواست پا به کشتی بگذارد، دریا توفانی شد. حافظ به خشکی بازگشت، غزلی به جای خود به هند فرستاد، و دیگر هرگز از فارس بیرون نرفت.

و آنگاه تیمور آمد. به سالِ هفتصد و هشتاد و نهِ هجری، فاتحِ جهان بر شیراز دست یافت. افسانه‌ای که چهل سال بعد نوشته شد می‌گوید تیمور شاعری را احضار کرد که گستاخانه سروده بود اگر آن ترکِ شیرازی دلش را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خالِ هندویش می‌بخشد.

اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما را به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را

تیمور غرید: من جهان را با این شمشیر گرفتم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم، و تو آن را به خالی می‌بخشی؟ پیرمرد سر فرود آورد و گفت: ای پادشاه، از همین بخشندگی‌هاست که چنین تهیدست مانده‌ام. می‌گویند تیمور خندید و او را با احترام روانه کرد. قصه است، اما قصه‌ای که راستیِ حافظ را می‌گوید: کلامِ او از شمشیر نمی‌ترسید.

۷. غروبِ شیراز

سال‌های آخر رسیده بود. پادشاهانِ فارس یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و سایهٔ تیمور بر همهٔ سرزمین سنگین بود. حافظِ سالخورده در پناهِ واپسین ممدوحش، شاه منصورِ مظفری، هنوز می‌سرود، و غزل‌های واپسینش از همیشه ژرف‌تر و زلال‌تر بود.

به سالِ هفتصد و نود و دوِ هجری، و به روایتی یک سال پیش‌تر، حافظ در شیراز چشم از جهان فروبست. او را در مصلا به خاک سپردند؛ در همان گلگشتی که می‌گفت به بهشت نمی‌دهد، کنارِ همان آبِ رکن‌آباد که هرگز ترکش نکرد. ماده‌تاریخِ مرگش را در دو کلمه نوشتند: خاکِ مصلا.

و آنگاه، روایتی مشهور که قرن‌ها بعد نوشته شد می‌گوید بر سرِ خاکش نزاع درگرفت. گروهی از متشرعان گفتند مردی که این‌همه از می سروده، نمازِ جنازه نمی‌برد. قرار شد از دیوانِ خودش فال بگیرند. بیتی که برآمد، آن خصومت را برای همیشه خاموش کرد.

قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ که گر چه غرقِ گناه است، می‌رود به بهشت

حافظ غزل‌هایش را خود گرد نیاورده بود؛ آن‌ها در سینه‌ها و جُنگ‌ها پراکنده بودند. به روایتِ دیباچه‌ای کهن، دوست و همدرسش محمد گل‌اندام آن‌ها را پس از مرگِ او فراهم آورد. نزدیک به پانصد غزل؛ کتابی که سفرش تازه آغاز می‌شد.

۸. لسان‌الغیب

و آن کتاب کم‌کم چیزی شد که هیچ دیوانِ دیگری نشد: همدم و مشاورِ یک ملت. ایرانیان آموختند که در شادی و اندوه نیت کنند، دیوان را بگشایند و پاسخِ دلِ خود را در بیتی بجویند. نامش را گذاشتند فالِ حافظ.

خاکِ او زیارتگاه شد؛ درست همان‌گونه که خود پیش‌بینی کرده بود. شصت و چند سال پس از مرگش، فرمانروای تیموریِ فارس نخستین بنا را بر مزارش برآورد؛ در قرنِ دوازدهم، کریم‌خانِ زند آن را باشکوه‌تر کرد؛ و امروز حافظیه هر غروب پر از زائرانی است که بر سرِ تربتِ او همت می‌خواهند.

بر سرِ تربتِ ما چون گذری همّت خواه که زیارتگَهِ رِندانِ جهان خواهد بود

کلامِ او از مرزها نیز گذشت. در آغازِ قرنِ سیزدهمِ هجری، دیوانش به آلمانی درآمد و به دستِ گوته رسید. شاعرِ پیرِ آلمان چنان شیفته شد که کتابی در پاسخِ او سرود، دیوانِ غربی‌شرقی، و در شعرِ خود حافظ را همزادِ خویش خواند.

و امروز جهان پر از سخنانی است که به نامِ او می‌گردند و از او نیستند. کتاب‌هایی به انگلیسی ترجمهٔ حافظ خوانده می‌شوند که حتی یک بیت‌شان در دیوان نیست؛ نویسنده خود گفته بود شعرها را در خواب از حافظ گرفته است. زیبا شاید، اما حافظ نیست. هر بیتی که در این روایت شنیدید، کلمه به کلمه از خودِ دیوان است.

نزدیک به هفت قرن گذشت. ابواسحاق رفت، محتسب رفت، شاه شجاع رفت، تیمور رفت. آنچه ماند، کلمه بود. و امشب، باز در خانه‌ای، کسی چشم می‌بندد، نیت می‌کند و کتاب را می‌گشاید. و حافظ، مثلِ همیشه، جواب می‌دهد.