نورسانشعر و موسیقیِ پارسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی

زادهٔ مشهد

Ferdowsi

آثارِ فردوسی

داستانِ مردی که سی سال رنج بُرد تا حافظهٔ ایران را در شعر جاودانه کند؛ تهی‌دست از جهان رفت، اما نامش هرگز نمُرد.

۱. مردی از توس

روایت می‌کنند که در شهرِ توس، پیکرِ پیرمردی را از دروازه‌ای بیرون می‌بردند، و از دروازهٔ دیگر، کاروانِ هدیهٔ پادشاه رسید؛ اما دیر رسیده بود. مردی که یک عمر برای زنده نگه‌داشتنِ زبان و داستانِ یک ملت رنج کشیده بود، تهی‌دست از جهان رفت. این، داستانِ فردوسی است.

او گنج خواست و سیم گرفت. می‌خواست زبانی را از فراموشی برهاند، و روحِ یک سرزمین را جاودانه کرد. چنان تهی‌دست مُرد که می‌گویند در گورستانِ شهر جایش ندادند، و امروز نامش را هر کودکِ ایرانی می‌داند.

او حدودِ سالِ سیصد و بیست و نُهِ هجری، نزدیکِ شهرِ توس در خراسان، در خانواده‌ای از دهقانان زاده شد؛ زمین‌دارانی که یادگارِ ایرانِ کهن بودند. سالِ زادنش را کسی ننوشت؛ آن را از سخنانِ خودِ او در شاهنامه به دست آورده‌اند.

دهقانان نگهبانانِ حافظهٔ ایران بودند. در شب‌های بلندِ خراسان، داستانِ شاهانِ باستان و پهلوانان را سینه‌به‌سینه نگاه می‌داشتند. کودکی که فردوسی بود، در همین داستان‌ها بزرگ شد، و آن‌ها در جانش ریشه دواندند.

سه قرن از فتحِ عرب گذشته بود. زبانِ دیوان و دانش عربی بود، و بسیاری بیم داشتند که پارسی و یادِ ایرانِ باستان کم‌کم خاموش شود. سامانیان، آن دودمانِ پارسی‌پرور، آخرین چراغ‌ها را روشن نگاه داشته بودند؛ اما روزگارشان به‌سر می‌آمد.

۲. زبانی در خطر

پیش از فردوسی، بزرگی به نامِ ابومنصور فرمان داده بود تا داستان‌های کهنِ ایران را از موبدان و دفترهای پراکنده گرد آورند و به نثرِ پارسی بنویسند. این شاهنامهٔ ابومنصوری، سرچشمه‌ای شد که فردوسی از آن آب برداشت.

فردوسی آرزویی بزرگ در دل داشت. می‌خواست از این داستان‌ها کاخی بسازد که باد و باران نتواند ویرانش کند؛ یادگاری که پس از او در جهان بماند. او خود گفت که چرا این راه را برگزید.

کز این ناموَر نامهٔ شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار

روایتِ خودِ او در شاهنامه چنین است که در شهرش دوستی مهربان داشت. آن دوست دفترِ کهنِ پهلوی را نزدِ او آورد و گفت: تو جوانی و زبانِ پهلوانی داری، این نامهٔ خسروان را به شعر بازگوی. با آن کتاب، جانِ تاریکِ فردوسی روشن شد.

آنچه پیشِ رو داشت، کارِ یک عمر بود: هزاران سالِ داستان، از نخستین انسان تا واپسین شاهِ ساسانی. مردی که خود صاحبِ زمین و آسایش بود، سر بر این کار نهاد و سه دهه از عمرش را بر سرِ آن گذاشت.

۳. مشعلِ افتاده

فردوسی نخستین کسی نبود که به این آرزو افتاد. پیش از او شاعری جوان به نامِ دقیقی آغاز کرده بود؛ اما تنها هزار بیت سروده بود، دربارهٔ گشتاسپ و برآمدنِ زردشت، که کارش ناتمام ماند.

بنا بر آنچه خودِ فردوسی آورده، دقیقی به‌دستِ بندهٔ خویش کشته شد و مشعلش بر خاک افتاد. فردوسی آن هزار بیت را نگاه داشت و به نامِ دقیقی در کتابش گنجاند، و آنگاه مشعلِ افتاده را برداشت.

پس نزدیکِ سالِ سیصد و شصت و پنجِ هجری، در آرامشِ توس، سرودن را آغاز کرد. نخستین بیتی که نوشت نه از پادشاهان، که از خداوند بود: به نامِ خداوندِ جان و خرد، که برتر از او هیچ اندیشه‌ای نمی‌گذرد. چنین، بنیادِ کاخِ بزرگش را نهاد.

به نام خداوندِ جان و خرد کز این برتر، اندیشه، بر نگذرد

و پس از نامِ خدا، سخن از خرد گفت؛ که در نگاهِ فردوسی، خرد بهترین هدیهٔ خداوند است و راهنمای آدمی در هر دو جهان. بیتی از او در ستایشِ دانایی، هزار سال است بر زبان‌ها مانده.

توانا بُوَد هر که دانا بُوَد ز دانش، دل پیر، بُرنا بود

۴. کاوه و درفش

شاهنامه دری بود به جهانِ اسطوره. در آن، ضحاکِ ماردوش هزار سال بر ایران ستم راند؛ ماری بر هر شانه، که برای آرام‌شان هر روز مغزِ جوانان می‌طلبید. جهان در سیاهی فرو رفته بود.

تا آنکه کاوهٔ آهنگر، که ستم فرزندانش را بُرده بود، برخاست. او در برابرِ تختِ ضحاک فریاد برآورد و پرسید: اگر هفت کشور از آنِ توست، چرا رنج و سختی تنها بهرِ ماست؟

که گر هفت کشور به شاهی تو راست چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

کاوه پیش‌بندِ چرمینِ آهنگری را بر سرِ نیزه زد و آن را درفش کرد. مردم گِردش جمع شدند و به‌سوی فریدون، آن شاهِ دادگر، شتافتند. آن پوستِ ساده، درفشِ کاویانی شد، نشانِ برخاستن در برابرِ بیداد.

فردوسی این داستان‌ها را تنها برای سرگرمی نمی‌سرود. در قصهٔ کاوه پیامی بود که هزار سال زنده ماند: که ستم، هرچند دیرپا، شکستنی است، و یک آهنگرِ گمنام می‌تواند سرنوشتِ ملتی را بگرداند.

۵. رستم و سهراب

در قلبِ شاهنامه، پهلوانی ایستاده است بزرگ‌تر از همه: رستم، فرزندِ زال، که ستونِ ایران بود. اما بزرگ‌ترین داستانِ او نه پیروزی، که اندوهی است که هزار سال دلِ خوانندگان را سوزانده.

رستم پسری داشت به نامِ سهراب، از مادری در سرزمینی دور، که هرگز او را ندیده بود. سهراب بزرگ شد، دلیر و بلندبالا، و به جست‌وجوی پدر راه افتاد؛ اما سرنوشت، پدر و پسر را در دو سوی میدانِ جنگ رو‌به‌رو کرد.

فردوسی این داستان را با پرسشی از سرنوشت آغاز می‌کند: اگر تندبادی برخیزد و میوهٔ نارس را پیش از رسیدن بر خاک افکند، آن را دادگر بخوانیم یا ستمکار؟ چرا جوانی باید پیش از وقت پرپر شود؟

اگر تندبادی براید ز کنج بخاک افگند نارسیده ترنج

دو پهلوان روزها جنگیدند، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند. سرانجام رستم، ندانسته، خنجر بر پهلوی جوان نشاند. و چون زره‌اش را گشود، مهره‌ای را دید که خود روزی به مادرِ سهراب سپرده بود؛ نشانی که دیر رسیده بود. پدر، فرزندِ خود را کشته بود.

هیچ جنگی در شاهنامه چنین نیست. فردوسی پیروزی نمی‌ستاید؛ او بر بیهودگیِ خون و بر ناتوانیِ آدمی در برابرِ سرنوشت مویه می‌کند. اینجا قهرمان، خود بازنده است، و خواننده تنها می‌تواند بگرید.

۶. دربارِ غزنه

در سال‌هایی که فردوسی می‌نوشت، جهانِ بیرون دگرگون شد. سامانیانِ پارسی‌پرور برافتادند، و سلطان محمودِ غزنوی، پادشاهی نیرومند و ترک‌تبار، بر خراسان چیره شد. اکنون سرنوشتِ کتاب به دربارِ او گره خورده بود.

سرانجام، پس از نزدیک به سی سال، کتاب به پایان رسید. فردوسی خود گفت که چون کارش تمام شد، چهارصد سال از هجرت گذشته بود و او مردی هفتاد‌ساله بود. نزدیک به شصت هزار بیت، جهانی از داستان، آماده شده بود.

فردوسی کتابِ خود را به نامِ سلطان محمود آراست و به امیدِ پاداش، به دربارِ غزنه فرستاد. روایت می‌کنند که او پیر و تهی‌دست شده بود و امید داشت این پاداش، آیندهٔ خانواده‌اش را تأمین کند.

و اینجا مشهورترین روایتِ زندگیِ اوست، داستانی که نظامیِ عروضی نزدیک به صد و سی سال پس از او نوشته است. می‌گویند سلطان به‌ازای هر بیت یک سکهٔ زر وعده داده بود، اما در پایان سیم فرستاد. فردوسیِ رنجیده، آن سیم را همان‌جا بخشید و از غزنه گریخت.

چه از این داستان راست باشد و چه افسانه، خودِ فردوسی در پایانِ کتاب گله‌ای آرام و راستین دارد. او تنها می‌گوید که اگر پادشاه تنگ‌دست نبود، جای او بر تخت می‌بود. این، درد‌دلِ خودِ اوست، نه افسانهٔ دیگران.

جهاندار اگر نیستی تنگ‌دست مرا بر سر گاه بودی نشست

۷. بیت‌هایی که شاید ننوشت

روایت‌ها می‌گویند فردوسیِ خشمگین هجونامه‌ای در نکوهشِ محمود سرود، بیت‌هایی تند که در آن‌ها فریاد می‌زند: ای شاه محمود، اگر از کسی نمی‌ترسی، از خدا بترس. اما اینجا رازی است: بسیاری از پژوهشگران بر آن‌اند که این هجونامه هرگز از آنِ فردوسی نبوده است.

استادانی چون جلالِ خالقیِ مطلق نشان داده‌اند که این بیت‌ها با زبان و بلندیِ سخنِ فردوسی نمی‌خوانند، و بسیاری‌شان بعدها به او بسته شده‌اند. حتی مشهورترین بیتی که همه به نامِ او می‌خوانند، در کهن‌ترین شاهنامه‌ها یافت نمی‌شود.

بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی. این بیت بر سنگِ آرامگاه و بر زبانِ هر ایرانی است؛ اما آن را در متنِ اصیلِ شاهنامه نمی‌یابیم. آن بیتِ پرشورِ میهنی نیز، چو ایران نباشد تن من مباد، در هیچ دست‌نویسِ کهنی نیست. ملت، از فرطِ عشق، سخنانِ خود را بر زبانِ او نهاده است.

حتی آن پندِ نازنین، میازار موری که دانه‌کش است، از آنِ سعدی است، نه فردوسی؛ اما سعدی همان‌جا فردوسی را می‌ستاید و بر خاکِ پاکش رحمت می‌فرستد. و همین، بزرگیِ فردوسی را نشان می‌دهد: قرن‌ها پس از او، بزرگ‌ترین شاعران خود را وام‌دارِ او می‌دانستند.

۸. آرامگاهِ سخن

فردوسی حدودِ سالِ چهارصد و یازدهِ هجری، در همان توسی که در آن زاده شده بود، چشم از جهان فروبست؛ پیر، تهی‌دست، و تا حدِ زیادی ناشناخته. کاخی که از سخن ساخته بود برجای ماند، اما سازنده‌اش در تنگ‌دستی رفت.

او را در باغِ خودش در توس به خاک سپردند. روایت می‌کنند که واعظی از شهر نگذاشت پیکرش را در گورستانِ مسلمانان بگذارند و او را رافضی خواند؛ اما این تنها یک روایت است. آنچه مانده این است: شاعرِ ایران در خاکِ خانهٔ خود آرمید.

و اینجا آن روایتِ آغازِ ما به پایان می‌رسد. می‌گویند سلطان محمود سرانجام پشیمان شد و هدیه‌ای گران‌بها به توس فرستاد؛ اما کاروان هنگامی رسید که پیکرِ فردوسی را از دروازه بیرون می‌بردند. و دخترِ شاعر، سربلند، آن پاداشِ دیرآمده را نپذیرفت.

اما فردوسی خود، سال‌ها پیش، پاسخِ همهٔ این تلخی‌ها را نوشته بود. او در پایانِ شاهنامه گفت که از این پس نخواهد مُرد، زیرا زنده است؛ چرا که تخمِ سخن را در جهان پراکنده است. و راست گفت.

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام که تخم سخن من پراگنده‌ام

امروز آرامگاهِ او در توس زیارتگاهِ دوستدارانِ سخن است. فردوسی به‌تنهایی زبانِ پارسی را نجات نداد؛ اما بزرگ‌ترین یادگارِ آن را ساخت و حافظهٔ ایران را برای همیشه نگاه داشت. کاخِ بلندِ او هنوز برپاست، و هزار سال است که باد و باران بر آن دست نیافته‌اند.