۱. مردی که هیچجا نرفت
نیشابور · ۶۱۸ هجری
نیشابور. سپیدهدمِ یک روزِ بهاری. مردی هفتادوششساله درِ دکانی را باز میکند که پدرش هم پیش از او باز میکرد. بویِ کافور و گلاب و ریشههای خشک در هوا میماند.
نامش فریدالدینِ عطار است. عطار یعنی داروفروش. این مرد در تمامِ عمر همین بوده: داروسازی در نیشابور که مردمِ شهر دردهاشان را پیشِ او میآورند.
و این را دربارهٔ او بدانیم. او هیچجا نرفت. پژوهشگرانِ امروز میگویند زندگیِ آرامِ او، در مقامِ داروساز و در مقامِ صوفی، ظاهراً هرگز با هیچ سفری قطع نشد. نه بغداد، نه مکه، نه هند. یک شهر، یک دکان، یک عمر.
و همین مرد بلندترین سفرِ ادبیاتِ فارسی را نوشت. صد هزار پرنده از یک مجلس برمیخیزند تا پادشاهی را بجویند که هرگز ندیدهاند. هفت وادی پیشِ رویشان است. از آن همه، سی تا میرسند.
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب
پس پرسشِ این قصه این است. مردی که از کوچهٔ خودش بیرون نرفت، از کجا میدانست راه چه شکلی است؟ و چرا سفرِ او از سفرِ همهٔ کسانی که واقعاً رفتند، راستتر است؟
جوابش را باید در خودِ نیشابور جست. در شهری که وقتی او هشتساله بود، سوخت.
۲. شهری که پیش از او سوخت
نیشابور · ۵۴۸ هجری
حدودِ سالِ پانصد و چهلِ هجری در نیشابور پسری به دنیا میآید. پدرش داروسازِ فقیری است. تاریخِ دقیقِ تولدش را کسی ننوشته؛ این عدد را پژوهشگران از قرینهها بیرون کشیدهاند.
شهری که در آن به دنیا میآید، صد و اندی سال پیشتر یکی از بزرگترین شهرهای جهانِ اسلام بود. بعد از بغداد. کتابخانهها، بازارها، مدرسهها، و بیش از صد و پنجاه هزار تن جمعیت.
سالِ پانصد و چهل و هشتِ هجری. او هشتساله است. ترکمانانِ غز که از فرمانِ سلجوقیان بیرون آمدهاند به شهر میریزند. از دو محله پانزده هزار پیکرِ مرد بیرون میآورند. زنان و کودکان را به بردگی میبرند. بعد قحطی میآید.
پنج سال بعد، در کشمکشِ فرقهها، بازارِ عطاران را عمداً آتش میزنند. همان بازاری که به احتمالِ زیاد دکانِ پدرِ او در آن بود. مورخانِ نیشابور مینویسند که پدرِ عطار احتمالاً همانجا جانش را از دست داد.
تا شانزدهسالگیِ او این کار تمام است. محلهها ویران، مردم آواره، و آنچه از شهر مانده به شادیاخ میکوچد؛ حصاری در حاشیهٔ نیشابورِ کهن.
پس این را تصور کنیم. پسری در حاشیهٔ یک ویرانه، بزرگ میشود. بیرونِ دیوارِ شرقیِ شادیاخ، کیلومترها خرابه است؛ شهری که او هرگز ندیده و همه از عظمتش حرف میزنند.
۳. بویِ داروها
شادیاخ · سالهای کار
داروسازِ آن روزگار هم دارو میساخت و هم بیمار میدید. عطار در کارِ خودش استاد بود و از نوشتههایش پیداست که شمارِ بسیار زیادی از مراجعان را شخصاً میدیده. یعنی هر روز، پشتِ آن پیشخوان، صفی از درد.
و او در همان دکان مینوشت. منابع میگویند دو تا از منظومههایش را در داروخانه سرود؛ میانِ دو مراجع، روی همان پیشخوان.
و اینجا چیزی هست که فقط یک داروساز میتوانست بنویسد. در سراسرِ شعرِ عطار یک کلمه بارها برمیگردد: درد. اما او درد را بیماری نمیداند. دارو میداند.
درد حاصل کن که درمان درد تست در دو عالم داروی جان درد تست
مردی که تمامِ روز درمان میفروخت، نشست و نوشت که تنها داروی حقیقی همان دردی است که مردم میآیند تا از آن خلاص شوند. این حرفِ یک نظریهپرداز نیست. حرفِ کسی است که پشتِ پیشخوان ایستاده بود.
و آموزگار او که بود؟ روشن نیست. عطار در هیچ خانقاهی جا نگرفت و هیچ سلسلهای او را از آنِ خود نکرد. شاید با مجدالدینِ بغدادی، صوفیِ نامدارِ خوارزم، یا با یکی از شاگردانش در نیشابور نسبتی داشته. بیش از این را کسی نمیداند.
از همروزگارانش فقط دو تن اصلاً نامِ او را آوردهاند: عوفی و خواجه نصیرالدینِ طوسی. دو نام. برای مردی که هشت قرن بعد هنوز خوانده میشود.
۴. درویشی که در دکان مُرد
روایتی که اثباتش نمیشود
حالا مشهورترین داستانِ زندگیِ او را بگوییم. میگویند روزی درویشی ژندهپوش وارد دکان شد، به آن همه شیشه و شربت و عطر نگاه کرد و پرسید: تو با این همه بار چطور میخواهی بمیری؟
عطار میگوید همانطور که تو میمیری. درویش کاسهٔ چوبیاش را زیرِ سر میگذارد، نامِ خدا را میگوید، و همانجا جان میدهد. میگویند عطار همان روز دکان را بست.
داستان درخشان است. و ما هیچ راهی برای اثباتش نداریم. این روایت را دولتشاهِ سمرقندی حدودِ دویست و پنجاه سال پس از مرگِ عطار نوشته، و پژوهشگران آن را در شمارِ افسانهها میآورند.
و یک نکتهٔ کوچک هم هست که داستان را سست میکند. عطار دکان را نبست. تا آخرِ عمر عطار ماند و پشتِ همان پیشخوان کار کرد. سفری در کار نبود.
۵. هفتاد و دو زندگی
تذکرةالاولیا
تنها کتابِ نثرِ او که به دستِ ما رسیده، تذکرةالاولیاست. هفتاد و دو زندگینامه از عارفانِ پیش از خودش، به فارسیِ ساده، طوری که هر کسی بتواند بخواند.
کتاب با امام جعفرِ صادق آغاز میشود و با حسینِ منصورِ حلاج پایان میگیرد؛ همان که در بغداد به جرمِ یک جمله کشتندش. عطار جای او را در آخر گذاشت، آنجا که دیده میشود.
در آن همه نام، یک زن هست: رابعهٔ عدویه. و عطار جانبِ او را میگیرد و در کتابی که سراسر مرداناند، جایش میدهد.
چرا یک داروساز مینشیند و زندگیِ مردگان را جمع میکند؟ شاید به همان دلیل که در شهری ویران زندگی میکرد. وقتی از یک نسل چیزی باقی نمیماند، کسی باید بنویسد که آنها که بودند.
و حلاج در کتابِ دیگرِ او هم برمیگردد. در منطقالطیر، درست پیش از پایان، عاشقی بر خاکسترِ حلاج مینشیند و آن را هم میزند و میپرسد آن که انا الحق میگفت کجاست.
۶. پری که بر چین افتاد
منطقالطیر
منطقالطیر بزرگترین کارِ اوست. نزدیک به چهار هزار و پانصد بیت، و سادهترین طرحِ ممکن: پرندگانِ جهان جمع میشوند و میبینند که پادشاه ندارند.
هدهد از میانشان برمیخیزد و میگوید پادشاهی هست. نامش سیمرغ است و پشتِ کوهِ قاف نشسته. و نشانهای دارد که همهٔ ما دیدهایم.
در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پُرشور شد هر کشوری
تمامِ هنر و تمامِ زیباییِ عالم، در این تصویر، نقشِ یک پر است که افتاده. نه خودِ پرنده. یک پر.
پرندگان عزمِ راه میکنند و بعد، یکییکی، عذر میآورند. بلبل عاشقِ گل است و نمیتواند بیاید. طوطی آبِ حیات میخواهد. طاووس دلش در بهشت جا مانده. باز، بر دستِ پادشاهان مینشیند و همین بس است.
و هر بهانهای که این پرندهها میآورند، بهانهٔ یک آدم است. عطار مشتریهایش را میشناخت.
۷. هفت وادی
راه
هدهد جواب میدهد و راه را وصف میکند. هفت وادی در پیش است: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، و در آخر فقر و فنا.
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب
در وادیِ اول باید هر چه داری بیندازی. عطار میگوید ملک را اینجا باید باخت و دل را از هر چه هست پاک کرد.
بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید
و وادیِ آخر جایی است که هیچکس از آن گزارشی نیاورده. عطار اسمش را میگذارد فقر و فنا و مینویسد که اینجا حرف زدن روا نیست.
هرک در دریای کل گم بوده شد دایما گم بودهٔ آسوده شد
۸. سی از صد هزار
درگاه
و بعد سفر آغاز میشود، و عطار کاری میکند که در ادبیاتِ عرفانی کمنظیر است. او مفصل مینویسد که پرندهها چطور مردند.
بعضی در دریا غرق شدند. بعضی روی کوهِ بلند از تشنگی جان دادند. بعضی را آفتاب سوزاند و بعضی را پلنگ و شیرِ راه. و بعضی برای یک دانه خودشان را کشتند.
عالمی پر مرغ میبردند راه بیش نرسیدند سی آن جایگاه
سی پرنده. بی بال و پر، رنجور و سست. و در آستانِ درگاه پیشکاری بیرون میآید و میگویدشان برگردید؛ اینجا از شما کاری برنمیآید. آنها برنمیگردند.
و آنوقت پرده کنار میرود. و آنچه میبینند این است.
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود
سی مرغ، در فارسی، یعنی سی پرنده. و سیمرغ همان کلمه است. عمری راه رفتند تا به کلمهای برسند که از اولِ کار در دهانشان بود.
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی درین آیینه پیدا آمدید
و حالا به آن عددها نگاه کنیم. از صد هزار پرنده، سی تا. مورخانِ نیشابور میگویند این حسابِ یک شهر است. حدودِ هشتاد درصدِ مردمِ نیشابور در آن سالها رفتند و برنگشتند.
پس شاید عطار سفری را تصور نکرده. شاید داشته چیزی را وصف میکرده که با چشمِ خودش دیده بود. انبوهی که راه میافتند و اندکی که میمانند. و اینکه آن اندک، وقتی به آخر میرسند، جز خودشان چیزی پیدا نمیکنند.
۹. عطارِ دیگر
دویست و پنجاه سال بعد
حالا باید چیزی را بگوییم که سرگذشتِ نامِ اوست. قرنها آثارِ منسوب به عطار روی هم انباشته شد. منظومه پشتِ منظومه، نسخه پشتِ نسخه.
و مسئله این بود که اینها با هم نمیخواندند. سبکها یکی نبود. برخی زبانی کاملاً سنی داشتند و برخی زبانی کاملاً شیعی. یک شاعر، دو ایمان.
هلموت ریتر، خاورشناسِ آلمانی، اول گمان کرد این سیرِ تحولِ خودِ عطار است. کارِ او را به سه دوره بخش کرد و حدس زد که شاعر در پیری مذهبش را عوض کرده.
و بعد در سالِ هزار و نهصد و چهل و یکِ میلادی، سعید نفیسی نشان داد که آن دستهٔ سوم اصلاً کارِ او نیست. نویسندهشان عطارِ دیگری است، اهلِ تون، در حوالیِ مشهد، که دویست و پنجاه سال بعد از عطارِ نیشابور زندگی میکرد.
مظهرالعجایب، لسانالغیب، جوهرالذات، هیلاجنامه، منصورنامه. همه از دستِ عطار بیرون رفت. و با آنها چیزی رفت که مهمتر بود.
چون بخشِ بزرگی از آنچه دربارهٔ زندگیِ او میدانستیم، از همین منظومهها بیرون کشیده شده بود. یعنی زندگینامهٔ عطار را تا حدِ زیادی مردی نوشته بود که عطار نبود.
و امروز همان اتفاق دوباره میافتد. در فضای مجازی جملههای فراوانی به نامِ عطار میگردد که در هیچ نسخهای نیست و بعضی اصلاً به فارسی نوشته نشده. آنچه ماندنی است، همان است که دستِ خودش نوشت.
۱۰. آنچه بر خلق افشاند
نیشابور · محرمِ ۶۱۸ هجری
و حالا برمیگردیم به آن سپیدهدم. سالِ ششصد و هجدهِ هجری است. مغولان به نیشابور رسیدهاند، و دامادِ چنگیز پیش از این پایِ همین دیوارها کشته شده. تولی خان برای انتقام آمده.
شهر هشت روز مقاومت میکند. بعد دیوار در بیش از هفتاد جا شکسته میشود. آنچه پس از آن روی میدهد حتی در آن قرن هم بیسابقه بود. جوینی مینویسد که شهر را چنان ویران کردند که جایش را شخم زدند و جو کاشتند.
عطار هفتادوششساله بود. تقریباً همهٔ منابع میگویند در همین کشتار کشته شد. برخی تاریخهای دیگری هم آوردهاند، اما این یکی از همه محتملتر است.
و دربارهٔ لحظهٔ آخرش داستانی هست. میگویند مغولی او را گرفت و کسی هزار درهم نقره برای آزادیاش داد. عطار گفت مرا اینقدر ارزان مفروش؛ خریدارِ بهتری پیدا میشود.
بعد مردی رسید و یک بارِ کاه پیشنهاد کرد. عطار گفت حالا بفروش؛ قیمتِ من همین است. و مغول از خشم او را کشت.
این را هم نمیشود اثبات کرد. اما بیربط هم نیست، چون دقیقاً همان چیزی است که او هفتاد سال نوشته بود. آنچه در راه گم میشود، ارزشِ چانه زدن ندارد.
داستانِ دیگری هم هست، و این یکی را کاش راست باشد. میگویند یکی دو سال پیش از آن، خانوادهای از بلخ که از پیشِ مغولان میگریختند از نیشابور گذشتند، و پیرمرد به پسربچهٔ همراهشان نسخهای از اسرارنامهٔ خودش را داد. نامِ آن پسر جلالالدین محمد بود.
این را هم دولتشاه و جامی، دو قرن و نیم بعد، نوشتهاند. تاریخها بهسختی جور درمیآید و پژوهشگران محتاطاند. اما مولانا بعدها بارها عطار را ستود، و شعرِ او سراسر نشانِ خواندنِ عطار دارد.
آنچ من بر فرق خلق افشاندهام گر نمانم تا قیامت ماندهام
و حالا میشود به پرسشِ اول جواب داد. عطار هیچجا نرفت چون راه هیچوقت بیرون نبود. سی پرنده تمامِ جهان را میگردند و به آینه میرسند. مردی که پشتِ پیشخوانِ یک دکان ایستاده بود، هر روز از همان هفت وادی میگذشت.
امروز بر خاکِ او در نیشابور بنایی ایستاده. در روزگارِ تیموریان امیر علیشیرِ نوایی آن را ساخت و در دورهٔ رضاشاه از نو بنا شد. باغی است با سروهای بلند، و مردم میآیند و مینشینند و میخوانند.
گل فشانی کردهام زین بوستان یاد داریدم به خود ای دوستان